داستان آقای هادی

روایتی انگیزشی از تغییر سبک زندگی و کاهش وزن

سلام، من هادی هستم

مردی که سال‌ها با اضافه‌وزن و مشکلاتی که به دنبال داشت، دست و پنجه نرم کرده. شاید این داستان من باشه، اما شک ندارم که خیلی از شما هم با این حس و حال آشنا هستید.

دوران کودکی و آغاز چالش‌ها

می‌ندازه، قضیه فرق می‌کنه. یادمه توی دوران ابتدایی، مامانم همیشه برام لباس‌هایی می‌خرید که چند سایز بزرگ‌تر از سنم بود، چون پیدا کردن لباس‌های اندازه من سخت بود. این موضوع باعث شده بود که همیشه لباس‌های گشاد و نامتناسب بپوشم و هیچ‌وقت حس خوبی نسبت به ظاهرم نداشته باشم. در مدرسه، توی زنگ ورزش، همیشه آخرین نفری بودم که انتخاب می‌شدم و این حس تحقیر شدن هیچ‌وقت از ذهنم بیرون نمی‌ره. یادمه یه بار معلم ورزش گفت: “هادی، تو بهتره روی نیمکت بشینی و تماشاچی باشی، ورزش مال تو نیست!” اون جمله هنوز توی ذهنم حک شده و انگار یه مهر تأیید روی حس بی‌ارزشی من بود.

نوجوانی و افزایش وزن

وقتی به دوران راهنمایی و دبیرستان رسیدم، وضعیت بدتر شد. هورمون‌ها، استرس درس‌ها و سبک زندگی ناسالم باعث شده بود که بیشتر از قبل وزن اضافه کنم. رفقام توی مدرسه بهم لقب‌های مختلف داده بودن که هنوز وقتی یادشون میفتم، دلم می‌گیره. “غول بیابونی”، “فیل کوچولو” و “بادکنک متحرک” فقط چند تا از اسم‌هایی بود که بهم نسبت می‌دادن. گاهی وانمود می‌کردم که بهم اهمیتی نمی‌ده، ولی در واقع توی دلم غوغایی بود. دیگه کم‌کم از جمع‌های دوستی فاصله گرفتم. همیشه دلم می‌خواست توی حیاط مدرسه تنها باشم تا مجبور نباشم جواب متلک‌های بچه‌ها رو بدم. حتی گاهی توی کلاس احساس می‌کردم که معلم‌ها هم نگاه خاصی بهم دارن؛ انگار که من یه دانش‌آموز معمولی نیستم، بلکه یه آدم تنبل و بی‌حال که هیچ انگیزه‌ای نداره. این حس وقتی بیشتر می‌شد که نمره‌های ورزشم همیشه پایین بود و حتی گاهی از سر اجبار معلم، دوستانم باید منو توی تیم‌های ورزشی‌شون قبول می‌کردن. مشکل اصلی جای دیگه بود. توی مهمونی‌های خانوادگی، بزرگ‌ترها دائم منو نصیحت می‌کردن که “چرا اینقدر غذا می‌خوری؟” یا “چرا ورزش نمی‌کنی؟”. حتی پدرم چند بار سعی کرد منو مجبور کنه که توی باشگاه ثبت‌نام کنم، ولی نمی‌تونستم جلوی وسوسه‌ی غذا خوردن رو بگیرم. غذا خوردن برای من یه جور آرامش بود، یه پناهگاه در برابر تمسخرها و نگاه‌های سنگین. هر وقت ناراحت بودم، یه بشقاب پر از برنج و خورش می‌خوردم، بعدش هم چند تا شیرینی یا بستنی.

ورود به دانشگاه و رویارویی با واقعیت

بعد از گرفتن دیپلم، وارد دانشگاه شدم و اونجا هم چالش‌های جدیدی رو تجربه کردم. به‌عنوان یه دانشجوی چاق، پیدا کردن جای نشستن توی صندلی‌های کوچک کلاس برام سخت بود. گاهی احساس می‌کردم که همه دارن زیر چشمی نگاهم می‌کنن و این استرس زیادی بهم وارد می‌کرد. حتی موقع سوار شدن به اتوبوس، حس می‌کردم که دیگران ناراحت می‌شن که کنارم بشینن چون جای زیادی اشغال می‌کردم. اون لحظه‌ها یه جور خجالت دائمی باهام بود. مشکلات سلامتی هم شروع شده بودن. کمردرد، زانو درد، نفس‌تنگی… اینا نشونه‌هایی بودن که بدنم بهم هشدار می‌داد. اما من هنوز نمی‌خواستم تغییر کنم. شب‌ها جلوی لپ‌تاپ می‌نشستم و فست‌فود می‌خوردم. ساعت‌ها توی اینترنت چرخ می‌زدم، به زندگی بقیه حسرت می‌خوردم و بعدش با یه پیتزا خودم رو آروم می‌کردم. هر بار که سعی می‌کردم رژیم بگیرم، بعد از چند هفته همه چیز به حالت اول برمی‌گشت. یه چرخه‌ی معیوب که تمومی نداشت.

تصمیم برای تغییر

اما یه روز، یه اتفاق همه چیز رو تغییر داد. داشتم توی خیابون راه می‌رفتم که یه دفعه حالم بد شد. قلبم تند می‌زد، دست و پام سرد شده بودن و حس کردم که دارم از حال می‌رم. مردم دورم جمع شدن، یکی برام آب آورد و یه نفر دیگه آمبولانس خبر کرد. وقتی توی بیمارستان به هوش اومدم، دکتر با جدیت بهم گفت که اگر همین‌طور ادامه بدم، دیابت و مشکلات قلبی در انتظارمه. اون لحظه بود که برای اولین بار توی زندگیم واقعاً از خودم ترسیدم.

ساعاتی که در بیمارستان سپری کردم، پر از فکرهای درهم‌برهم بود. چطور این بلا رو سر خودم آورده بودم؟ چطور اجازه داده بودم که تا این حد سلامتیم رو نادیده بگیرم؟ برای اولین بار در زندگی حس کردم که زمانم محدودتر از اونه که بخوام بیشتر از این هدرش بدم.

آشنایی با برنامه‌ی ایت ایزیلی

چند روز بعد، یکی از دوستانم که همیشه مشکل اضافه‌وزن داشت، توی یه مهمونی دیدمش که حسابی لاغر شده بود. تعجب کردم. ازش پرسیدم که چیکار کرده، و جوابش یه چیز بود: “برنامه‌ی ایت ایزیلی”.

اولش فکر کردم که حتماً یه رژیم سخت دیگه‌ست، ولی وقتی بهم توضیح داد، فهمیدم که این برنامه یه چیز دیگه‌ست. این فقط یه رژیم غذایی نبود، یه سبک زندگی بود. مهم‌تر از همه، یه تیم پشتیبانی داشت که لحظه‌لحظه کنارت بود. وقتی دوستم درباره‌ی همراهی پشتیبان‌های برنامه صحبت کرد، برق توی چشماش رو دیدم. برای اولین بار احساس کردم که ممکنه این بار فرق داشته باشه.

شروع مسیر تغییر

از همون روز تصمیم گرفتم که امتحانش کنم. از اولین لحظه‌ای که وارد برنامه شدم، حس کردم که این‌بار فرق داره. یه نفر کنارم بود که نمی‌ذاشت کم بیارم. هر سوالی داشتم، جوابش رو می‌گرفتم. هر روز برنامه‌ام رو دقیق داشتم و مهم‌تر از همه، یاد گرفتم که چطور درست و سالم غذا بخورم، بدون اینکه حس کنم توی یه زندان رژیمی گیر افتادم.

هفته‌های اول خیلی سخت بود. وسوسه‌ها، فشارها، حرف‌های دیگران… ولی یه چیز توی ذهنم بود: “باید ادامه بدم، باید به خودم ثابت کنم که می‌تونم.” و واقعاً تونستم! هفته‌ها گذشت و روی ترازو که می‌ایستادم، عددها کم و کمتر می‌شد. اول ۵ کیلو، بعد ۱۰ کیلو، بعد ۲۰ کیلو… باورم نمی‌شد.

حس قدرتی که توی خودم پیدا کرده بودم، چیزی بود که هیچ‌وقت قبلاً تجربه نکرده بودم. برای اولین بار توی زندگیم احساس می‌کردم که می‌تونم کنترل بدنم رو داشته باشم، می‌تونم تغییر کنم و این تغییر پایدار باشه.

📌 آیا راهی که برای کاهش وزن انتخاب کرده‌ای، واقعاً مناسب توست؟

💡 با یک تست ساده، دلیل اصلی عدم موفقیت رژیمهای قبلیت رو کشف کن و تو هم مثل هادی لذت لاغری رو با متدایت ایزیلی تجربه کن

🎯 ویژه شرکت‌کنندگان تست لاغری ایت ازیلی: دریافت برنامه با تخفیف ویژه

📝 همین حالا تست بده!

ادامه مسیر تغییر

هفته‌ها می‌گذشت و من کم‌کم داشتم متوجه تغییرات جدی توی بدنم می‌شدم. عدد روی ترازو پایین‌تر و پایین‌تر می‌رفت، ولی چیزی که بیشتر از همه منو متعجب کرده بود، تغییرات ذهنیم بود. دیگه اون حس بی‌ارزشی و شکست‌خورده بودن رو نداشتم. هر بار که یه وعده غذایی سالم می‌خوردم یا یه مرحله از برنامه ایت ایزیلی رو انجام می‌دادم، یه قدم بیشتر به سمت موفقیت نزدیک می‌شدم.

البته این مسیر پر از چالش بود. شب‌هایی بود که دلم می‌خواست دوباره فست‌فود سفارش بدم، ولی یادم می‌اومد که چرا شروع کردم. روزهایی بود که توی مهمونی‌ها وسوسه می‌شدم که کیک و شیرینی بخورم، ولی یه صدای توی ذهنم می‌گفت: “هادی، تو دیگه اون آدم قبلی نیستی.”

حمایت و انگیزه از تیم ایت ایزیلی

یکی از چیزهایی که توی این مسیر کمک بزرگی بهم کرد، پشتیبان‌های برنامه ایت ایزیلی بودن. هر روز از طریق پیامک‌ها و پیام‌های انگیزشی بهم انرژی می‌دادن. وقتی احساس ضعف می‌کردم، می‌تونستم بهشون پیام بدم و اونا منو راهنمایی می‌کردن. این حس که یکی همیشه کنارت هست و نمی‌ذاره تسلیم بشی، فوق‌العاده بود.

همچنین من توی گروه‌های حمایتی آنلاین عضو شدم، جایی که آدم‌هایی مثل خودم بودن، کسایی که یه زمانی فکر می‌کردن لاغر شدن غیرممکنه، ولی حالا توی مسیر تغییر بودن. هر روز شاهد داستان‌های انگیزشی جدیدی بودم، که بهم یادآوری می‌کرد من هم می‌تونم.

تأثیر کاهش وزن روی زندگی اجتماعی

بعد از چند ماه، کم‌کم تغییرات من برای اطرافیانم هم قابل مشاهده شد. توی محل کارم همه متوجه تغییر ظاهری من شده بودن. بعضی‌ها می‌پرسیدن: “هادی، چه اتفاقی افتاده؟ چیکار کردی که اینقدر تغییر کردی؟” و من با افتخار از برنامه‌ای که دنبالش بودم، براشون می‌گفتم. توی مهمونی‌های خانوادگی دیگه کسی نمی‌گفت “هادی، مواظب باش چاق‌تر نشی!” برعکس، همه تحسینم می‌کردن. “چه خوش‌تیپ شدی!”، “چقدر سرحال به نظر می‌رسی!” این جملات باعث می‌شد که حس بهتری نسبت به خودم داشته باشم. اما مهم‌تر از همه، اعتمادبه‌نفس من بود که بعد از سال‌ها دوباره برگشته بود.

رسیدن به وزن ایده‌آل

بعد از گذشت چند ماه، عدد روی ترازو نشون می‌داد که ۴۴ کیلو وزن کم کردم. یه روز جلوی آینه ایستادم و به بدن جدیدم نگاه کردم. انگار یه آدم دیگه رو می‌دیدم. اون هادی قدیمی که همیشه لباس‌های گشاد می‌پوشید تا بدنش کمتر مشخص باشه، حالا جلوی آینه ایستاده بود و لبخند می‌زد. احساس سبکی داشتم. راحت‌تر راه می‌رفتم، دیگه موقع بالا رفتن از پله‌ها نفس‌نفس نمی‌زدم. حالا می‌تونستم بدون خجالت توی جمع باشم. وقتی یه لباس جدید می‌پوشیدم، توی آینه به خودم افتخار می‌کردم.

تثبیت وزن و تغییر سبک زندگی

اما این پایان راه نبود. کاهش وزن یه چیزه، ولی نگه داشتنش یه چالش دیگه. حالا که به وزن ایده‌آلم رسیده بودم، باید یاد می‌گرفتم چطور این سبک زندگی رو حفظ کنم. تیم ایت ایزیلی اینجا هم کمکم کرد. یه برنامه‌ی تثبیت وزن برام طراحی کردن که بتونم بدون نگرانی وزنم رو کنترل کنم. یاد گرفتم که چطور تغذیه‌ی سالم داشته باشم، بدون اینکه حس کنم توی محدودیت هستم. فهمیدم که ورزش نباید یه عذاب باشه، بلکه می‌تونه یه فعالیت لذت‌بخش باشه. حالا روزم رو با پیاده‌روی یا یه جلسه ورزش سبک شروع می‌کنم، و این حس فوق‌العاده‌ای داره.

پیامی برای کسانی که هنوز شروع نکرده‌اند

اگر این داستان رو می‌خونی و هنوز درگیر چاقی و اضافه‌وزن هستی، می‌خوام یه چیز بهت بگم: *تو هم می‌تونی!* شاید سخت به نظر برسه، شاید فکر کنی که غیرممکنه، ولی من هم یه روز همین احساس رو داشتم. اگه من تونستم، پس تو هم می‌تونی.

مهم اینه که یه قدم اول رو برداری، بعدش مسیر خودش ساخته می‌شه. شاید که نه حتما و حتما و حتما روزی، تو هم مثل من جلوی آینه بایستی و با افتخار به خودت بگی: “من موفق شدم!”

شک نکن و همین امروز شروع کن و چه خوب که به خودت،به اطرافیانت،به خانوادت، ثابت کردی که تو میتونی راه درست زندگی کردن ،سالم زندگی کردن و سالم خوری رو به دست بیاری و حالا شدی امید همه تپل هایی که تورو میبینن و میشناسند و همه مشتاقانه ازت میخوان که ایت ایزیلی عزیز ترین چیزی که الان تو زندگیت داری رو به اونها هم معرفی کنی و من هم با کمال میل بهشون معرفیش میکنم چرا که منم مثل اونها از این چاقی زجر کشیدم و اذیت شدم .به زودی پیامهای همتون رو بعد از فقط چند روز انجام برنامه خوب ایت ایزیلی میخونم و بهتون افتخار میکنم که همتون با خوشحالی میگید که چه راحت وزن کم کردید❤️

پایان داستان آقای هادی، اما آغاز داستان موفقیت شما!

📌 آیا راهی که برای کاهش وزن انتخاب کرده‌ای، واقعاً مناسب توست؟

💡 با یک تست ساده، دلیل اصلی عدم موفقیت رژیمهای قبلیت رو کشف کن و تو هم مثل هادی لذت لاغری رو با متدایت ایزیلی تجربه کن

🎯 ویژه شرکت‌کنندگان تست لاغری ایت ازیلی: دریافت برنامه با تخفیف ویژه

📝 همین حالا تست بده!